آخه تو.....   

سلام با خودت حرف بزنم یا با خدات؟می دونی چقدر دلم واست تنگ شده؟می دونی چقده پیشت نبودم؟دوست داری منم بشم بنیامین؟208روزه.خسته شدم از بس همه بیان وبرن ومن اینجا،تو اونجا.می دونی ابومسلم رو چرا دوست دارم؟به خاطر تو.من همدون نمی خوام.من می خوام بیام پیش تو.همه میان.چرا منو نمی بری؟می گن بخوای می تونی .پس آخه چرا؟نکنه چون بد شدم .نکنه چون بزرگ شدم دیگه دوستم نداری.قبلا بیشتر پیش خودت می بردی.حالا بی وفا شدی؟یا من بد شدم؟حوصله این حرف ها رو ندارم.می خوام بیام اونجا.می خوام اجازه بگیرم که وارد بشم.می خوام سلام کنم.می خوام توی موج عاشقات برم وبیام.گندم.کبوتر.آب.آیینه.ساعت 5 صبح بیدار بشم بیام پیشت.ظهر.شب.زیاد نمی مونم.فقط چند روز.سر دلت رو سنگین نمی کنم.زود میرم.ولی بزار بیام.به خدا دلم گرفته.می خوام سرمو بزارم وگریه کنم.چند شب پیش بریدم .اشک هامو گذاشته بودم واسه پیش تو بودن.ولی زدم زیر گریه توی تنهایی .نمی تونستم.از اون گریه ها که فقط پیش خودت دارم ولی دلم سبک نشد.می خوام پیش تو گریه کنم.تو اشک های یه مرد رو ببینی عیب نداره آخه تو ........

.چرا قدر لحظه های با تو بودن رو ندونستم؟چرا؟ می خوام آرومم کنی.اگه بدم خوبم کنی.می خوام بهم راه رو نشون بدی.می خوام بیام کنارت و این بت رو بشکنم.نه.نه هیچی نمی خوام .هیچی نمی خوام.فقط دلم هواتو کرده.می خوام بیام اونجا.همین.هیچی هم نمی خوام.چیزام رو از کس دیگه ای می خوام.پیش تو اومدن رو هم از اون خواستم.اگه قبول نکنی شکایت می کنم بهش ها.میرن میان .سوغات میارن.من سوغات نمی خوام.من تو رو می خوام.یکی داره اینجا بهونه می گیره.می بینی؟موهام رو هم کوتاه کردم.دیگه ناامید شدم.نکنه فراموشم کردی.نمی خوام همه چی رو بگم ولی آخه انصاف هم خوب چیزیه. آخه چقدر صبر وتحمل وانتظار؟ دلم تنگ شده.می خوام بیام اونجا.

 

 

 

 

 

لینک نوشته
   دختر يا پسر؟   

بهزاد قولش قوله.سرش بره قولش نمیره.

من موقع نوشتن این متن هیچ کس خاصی(دقت کنید هیچ کس)رو مد نظر نداشتم وبه صورت کلی این مطلب رو نوشتم.

اگه پسر باشید(مزیت ها):

1.می تونید سوار موتور بشید.تک چرخ بزنی.روی موتور بخوای تا 120 تا سرعت بری.اگه موتورت خوب باشه موتور رفیقات رو توره گر بکنی.و به صدای اگزوز موتورت بنازی.

2.می تونی بری کت،باغ،سینما،ول بگردی تو خیابون ها،ویراژ بدی وسط ماشین ها.

3.فکر می کنید که خدا هم یکی از خودتونه

4.می تونی با رفیقت ساعت دو و نیم شب بری وسط چهار راه سی متری موتور را خاموش کنی ویه پفک از جیبت در بیاری و بشینی چی توز بخوری ومثل دیوونه ها بلند بلند داد بزنی وبخندی.

5.هر 2 سال 2سال سنتون رو حساب می کنید .دقیقا نمی دونید چند سالتونه .چون براتون مهم نیست.

6. ..................................................................... .

7.می تونید به علی(ع)،ادیسون،گراهام بل،نیوتن،حافظ،ابوالفضل العباس،یوسف افتخار کنید.

 

اگه پسر باشید(معایب):

1.همه عمر محکوم به خر حمالی هستید(نهایت منظور منفی رو بگیرید)

2.اگه خیلی مرد باشید یه شباهت های خاصی با گوریل پیدا می کنید.

3.باید دوسال عمر نازت رو توی سربازی بگذرونی .اگه هم نری که معیوبی دیگه.

4.یک هزارم احتمال دارد که آدم باشید.35 در صد احتمال دارد که سگ باشید.1 در صد احتمال دارد روباه باشید.17 در صد احتمال دارد که گاو باشید.(باقی آمار محرمانه است)

5.فکر می کنید دخترها خرند.

6.اگه با بیشتر از یک نفر از جنس مخالف رابطه داشته باشید به لقایب با جذبه، قدرتمند مفتخر می شید وهمه به چشم احترام بهت نگاه می کنن وفوقش بهت می گن:بد.

7.ریش دارید و هی باید بزنیش یا اذیت بشی که هی سُک میده.

8.از آن جهت که خیلی ها ازتون انتظار دارن که تکیه گاهشون باشید شبیه دیوارید.

9.اگه زنجیر طلا بندازید گردنتون مثل شمر زول یمین نگاهتون می کنن.اگه بیشتر از 10 ثانیه دم طلا فروشی بمونی به جرم توطئه برای دزدی می گیرنت.

10.اگه حتی از همه ی وجود بخواهید، زیبایی ندارید که بخواهید آن را پنهان کنید.

11.حداکثر احساسات شما به اندازه ی یک قاشق چای خوری(ولی باور کنید با اون قاشق ها چایی نمی خورن فقط هم می زنن) است.

اگه دختر باشید(معایب):

1.فکر می کنید پسرها آدمند.

2.از واژه ی مرد یه بت توی ذهنتون می سازید و می پرستیدش.فکر می کنید همه چیز فیلم هندیه.به اولین مردی که می رسید فکرمی کنید ........... .(اَه.به من چه؟مگه من مصلح اجتماعیم؟ولی یه چیز می گم:خیلی شوتیت..مردداریم تا مرد!!!)

3.هزار نفر فکر می کنند که آقا بالا سر شما هستند وبرای شما تکلیف معین می کنند.

4.همیشه جنس دوم هستید.

5.اگه با بیشتر از یک نفر از جنس مخالف رابطه داشته باشید به لقایب0000،000،0000 مفتخرتون می کنن.(به دلیل بعضی مطالب اخلاقی وهمچنین فیلتر از نوشتن لقایب معذورم.)

6.به طور ذاتی با حیله ونیرنگ وفریب آشنایی خواهید داشت ولی خیلی زود گول می خورید.چون که پاک وساده اید و در مقابل پسرها به طورعجیب ودردناکی خنگ تشریف دارید(به دلیل مورد اول معایب دخترها)

اگه دختر باشید(محاسن):

1.احساس دارید.یعنی می تونید بفهمید عشق یعنی چی؟دل بستن ،وفاداری،اشتیاق،رنج وصبر را می فهمید.فرق خستگی وتنهایی رو درک می کنید.غم واز خود گذشتگی،براتون آشناست.

2. 25 در صد احتمال دارد شما یک نصفه آدم کامل باشید.15 درصد احتمال دارد که شیطان باشید و11 درصد احتمال دارد که فرشته باشید.(باقی آمار محرمانه است)

3.بر خلاف پسرها شما خرحمالی نمی کنید همه ی عمرتونرا.

4.می تونید صبح مقنعه بزنید روی سرتان و تاظهر که برمی گردید خونه هیچ کس نفهمه موهاتون چه آشوب بازاری بوده.

5.احساس می کنید خدا یکی از خودتونه.

8.سنتون رو همیشه به روز می دونید.

9.سلاح اشکاتون توی آستینتون هست.

10.می تونید به لطافت خودتون افتخار کنید.

.11.زیبایی دارید ومی تونید اون رو پنهان کنید.

12.می تونید که طلا بندازید گردنتون.

13.اگه توی خونه بهتون گفتن برو نون بگیر می تونید داد وبی داد راه بندازید وبهشون بگید: ...................................... .............................. .به عبارت دیگه از زجر نانوا رفتن راحتید.

14.می تونید احتمالا یکی رو پیدا کنید که بهش تکیه بدید البته با سیاست.

15.می تونید به فاطمه(س)،پروین اعتصامی ،ماری کوری،جی کی رولینگ،مریم حیدرزاده وسیمین بهبهانی افتخار کنید.

این ها اون چیزهایی بود که به ذهن من رسید.ممکنه شماها با بعضی هاشون مخالف باشید.شاید فکر کنید اون چیزی رو که من عیب می دونم حسنه یا برعکس یا موارد دیگری به ذهنتون برسه.به هر حال دراین مطلب بازه،یعنی میشه بهش چیزی اضاف کنیم.هم دختر بودن خوبه ،هم پسر بودن ولی آدم ها یا پسرن یا دختر. کاریشم نمی شه کرد.به هر حال به قول ضرب المثل خودم که یکی (که هم خیلی خوبه وهم بده) اون روز به یادم آورد :

آدم نباید واسه آب وهوا ادعاش بشه.

 

 

 

 

 

لینک نوشته
   من به تو می گویم برو سیب زمینی بکار.   

(مطالبی که دراین پست نوشته می شودراجدی نگیرید.این یک شوخی کوچک است با دوستان.پیشاپیش عذرخواهی می کنم.)

ومن دراین برهه زمانی مهم چند استرتیژیک دارم.اول به اون که در نظرات گفت که طرفدار بود.و گفته بود که دوست آشنایم .تو اگر دوستی پس چرا آشنا؟واسمش را ننوشت وخواست که وبلاگ ساخت. ومن از یک نفر دبیر و مهندس زبان که چند سال در آمریکا درس خواند و خوب ومخلص بود پرسیدم که وبلاگ چیست واو گفت یعنی عنکبوت.می خوای عنکبوت بسازی؟و حالا که عنکبوت چرا مشارکت که بد بود.خودت تنها بساز.واین مشارکت از عنکبوت هم بد تر است که من از همان اول با آن مخالف بودم.و گفته بود لحظه ی تنهایی واگه تو آشنایی چرا تنها؟مگرآن حافظ کمونیست نگفت؟

و دیگر آن سید امین بود که از اولاد پیامبر بود ومی گفت فیرپلی ومن دیدم از توی تلویزیون که فیرپلی یعنی بازی جوانمرد.و این خوب است که هم اسلام بود هم جوان مرد.ومن وقتی که می شنوم فیرپلی یاد تفنگ می افتم و من به او می گویم که اسم عنکبوتش را بگذارد علی که هم جوانمرد بود،هم اسلام.و فوتبال از اون پیتزا هم بدتراست.این شد کار؟ومن به تو می گویم اگه می گی ورزش پس برو تفنگ.که هم صدا داره،هم تیر اندازی.

و امیر بود که توی عنکبوتش شعر نوشت ومن آن را خواندم که سخت بود ولی شادمهرش خوب بود و من خوشم اومد .ودر مورد هنر نوشت که موسیقی وسینما بود که من به آن می گویم که ننویس چون که سینما خوب نیست و فقط فجرش خوب است که آدم به یادانقلاب می افتد.واگر سینما درست نشود.من التیماتوم  می دهم. که یک کلمه ی خارجی است که وقتی می خواهد جنگ بشود می گویند که میروم به تهران وپرده آن سینما را پاره کرد.

و دیگری آن نیک بود که گفت :یووه ومن می گویم که هی هر روز نگو یووه.تو هم تهاجم فرهنگی؟چرا اسمت رو گذاشتی اسم ضعیف.بگذار غضنفر یا حسن یا اصغر که هم اسلامی هست وهم مرد.ومن از توی کامپیوتر دیدم که عنکبوتش سیاه بود وچرا سیاه؟مگر تو یووه نیستی ومن خودم آن الکس را دیدم که سیاه وسفید بود وتو چرا فقط سیاه؟چرا سفید نداشت؟ تو هم آمریکا؟من از توی لاریجانی دیدم که جدیدا شده ضرغامی که توی اون سبزه بازی می کردن که می گفتن دلالپی وآن فردوسی پور که اصلا ریش نداشت وشبیه آن فروسی رستم بی دین نبود که من از او خوشم آمد ولی از حرف هایش خوشم نیامد هی می گفت: پاول ندو.که آمریکا بود ومن خودم فهمیدم که اون استعفا داد پارسال بعد ازعراق والآن اومده فوتبال.و ای پاول،ای آمریکا مگر تو سیاه نبودی؟پس چرا سفید؟و من خودم دیدم که مویش رنگی بود وپاول قبلا اصلا مو نداشت .تو هم شدی آن مایکل جکسون که از بوش هم بدتر است؟هر روز هر روز مثل زن های ضعیف موهاتو رنگ می کنی؟ای پاول حیا کن.

ویه پیام هم داشتم به اون رضا که عمران بود.ای رضا،ای عمران ای چمران،ای دانشجو،آخه تو آدامی؟تو اگه آدام بودی که نمی رفتی اهواز؟ای رضا رفتی عمران که چی؟اسمش خوب بود ولی آخرش چی؟رفتی اونجا که بهت برنج بدن با نون.شلتوک.خجالت بکش.برنج با نون می خوری؟برنج با گندم.به نظر من توی دانشگاه که جای کفار است باید حلیم داد.که اونوقت بشود گندم با گندم.که واردات هم نباشد .که ما خودکفا بود. تو اگه آدام بودی می رفتی کشاورزی که هم فایده داره هم مردی بود.نه عمران که زن های ضعیف هم می تونن برن توی اون.و کشاورزی از همه چیز بهتراست چون هم بیل داردهم تراکتور وهم مردانگی بود.ای رضا من به تو می گویم برو سیب زمینی بکار.

و دیگر آن فراق و خاطره و داستان کوتاه بود که یکی گفت من خودم نوشت وحرف نزد.من تکذیب می کنم.البته من نوشت ولی الآن آن ننوشت مال قدیم بود.مال زمان پیشاوری اسماعیل سیمیتکو.

و این پیام من استرتیژیک است.در این چند روز که من نبودم،من کار کرد.و حالا من رفته کار و تو باید از من حمایت کرد .و ای کوفی ،ای عنان،ای حقوق بشر،ای شیرین،ای یونیسوف،از من حمایت کن.

ومن هیچ پیامی هم با اون افسونگر ندارم.هی همش افسون ،جادو ،مگه تو جادوگر بودی؟آخه کسی اسمش رو می زاره اسم اسب؟مگه اسب شاخ داشت؟تو باید می زاشتی غول بیابونی.تا همه ترسید.نه اون اسب که حیا نداشت ومن آن را در خیایان دیدم که شمر قرمز سوار آن بود ومن خواستم که با همین بیلم زد توی سرش .که یکی گفت که این نمایش.یعنی الکی بود.ومن آن سبز های کوچک را دیدم که اسب نداشت و کفش نداشت وخسته بود ودلم درد گرفت ویک جوری شد و من اصلاحات شدم ولی نه آن اصلاحات که عینک دودی زد ونوارش رو بلند کرد و موهایش رو از اون زهرماری زد، بلکه آن اصلاحات که خوب بود.ومن چون اصلاحات شدم،هیچ کس تا دوباره نیام شما حرف نزد.و اگه خواست حرف زد یواش حرف زد.خداحافظ

لینک نوشته
   راز عشق   

سام ليك.نورچشمونم،پايه نبودم واسه گذاشتنش تو وب.85 گير داده بودي بزار،واسه گل روت زير سبيلي ردش كردم.ما كه ناز خنجر تو دلمون رو مي تونيم نمك خور باشيم ولي دست رد به سينه تو زدن تو خط ما يكي نيست كه نيست.شرمنده نجابتت،يه كمكي رفت زير مميزي.راستش گفتم كه نه خوش داشتم بزارمش اين بالا نه لازم بود.حالا هم چه طوفيري مي كنه؟گمون كن خونديش.من دو سه مرتبه به قول اين بچه زپزتي ها قرائتش كردم،از نگاه خوننده چيزي دستگيرت نمي شه.بايد ببخشي ولي نندازي تو كار حدس مدس كه حسابي جاده خاكي ميري وچپ مي كني هان.از ما گفتن بود.القصه مي دونم چيزي ازش حاليت نمي شه.تو به ناز چشمات حلالمون كن.قربون مرامت.

ویرایش:در تاریخ ۷/۷/۱۳۸۵ به صورت کامل در وبلاگ قرار داده شد.

دو اژدهای شاخدار مجارستانی از در بارگاه مراقبت می کردند.نیمه شب بود.ناگهان نگهبان این طرفی به نگهبان آنطرفی گفـت:((مهمان مخصوص آمد، مودب باش.))هر دو تعظیم کردند وبهزاد از مقابل آنان گذشت.پیچ بارگاه رو رد کرد،از کنار ساختمان اصلی گذشت وبه باغ وارد شد.انتهای باغ توی آلاچیق محل ملاقاتی بودکه قراربود،انجام بشه.صدای سه زن ازآنجا به گوش می رسید.

صدایی پر طنین وقدرتمند ودرعین حال جذاب گفت:((تو موظف هستی که انتقام آن دختر بی گناه را از آن پسره الدنگ بگیری.چطور توانست به دختره خیانت کند؟آن همه معصومیت وعشق را به یک کثافت خیابانی فروخت؟ولی بازآن دختربه پاش نشست.ولی این مساله جدیدعین نامردی است که دختره راازخودش رانده است.چنان گرفتارش کن وبعد دلش رابسوزان که روزی هزاربار آرزوی مرگ کند.در ضمن سر راه هم برو پیش این الهام وبهش بگو که حق ندارد به این شادمهر شعر بفروشد.آن شعری هست که می گوید ((موندن وسوختن وساختن همه یادگارعشقه!انتقام از تو گرفتن کارمن نیست کارعشقه))آن را داده به شادمهرواوهم خوانده.کم مانده بودبگه انتقام ازتوگرفتن کارمن نیست،کار ونوس الهه ی عشق است.همین را کم داریم. حفاظت اطلاعات اصلا سرشان نمی شود!))صدای دیگری که درمقایسه با صدای اول ضعیف بود گفت:((اطاعت می شود سرورمن.در اسرع وقت انجام می گردد.))صدای قوی ودلنشین زنانه بار دیگرشروع به صحبت کرد (البته این بار خطاب به زن سوم):(( وتو وظیفه داری برای من کاردیگری انجام بدهی.پسرجوانی هست در زمین که کسی او را دوست ندارد، اکنون هم در بستر مرگ است. تو موظف به محبت به اویی.تو شیرین ترین لحظات عمرش را برایش مهیا می کنی.تا زمان مرگش او را شاد نگهدار وشادی های عشق را به او بچشان.این هم مشخصاتش.خب.مرخصید.)) هر دو زن تعظیم بلند بالایی کردند ولحظه ای بعد غیب شدند.بهزاد از پشت پرچین بیرون آمد.زنی بسیارزیبا برروی تختی ازالماس نشسته بود.موهای سیاهش برروی شانه هایش ریخته بودانگارهمه ی باغ به اونگاه می کرد. نور برروی پوست سفیدش می لغزید.با دیدن بهزاد از جا برخاست.در این حالت قد رعنا وچشمان سیاه جذابش بیشترنمایان بودند.گفت:((خوش آمدید)) بهزادچیزی نگفت ورفت روی تخت مقابل اونشست. سرش رو توی دستانش گرفت وخواب آلود گفت:((ونوس دیوونه)).

_چه فرمودید؟

_اولا اینجوری حرف نزن،خوشم نمیاد.دوما گفتم دیوونه ای.من گفتم اگه کاری داشتی تا ساعت 3 بیدارم.یعنی واقعا نمی فهمی که شما سه ساعت اختلاف زمانی با ما دارید؟ساعت 5 صبح چیه زابراهمون کردی؟اگه بر حسب اتفاق امشب زودتر نخوابیده بودم محال بود،بیام.

_ببخشید.داشتم ماموریت های حورهارو بهشون محول می کردم.امشب 3000ماموریت داشتیم. همین الآن دو تای آخری رو رد کردم.کمی طول کشید.برنامه ی زمانی ام بهم ریخته بود.

_حالاخوب شد. اینجوری حرف بزن پیرزن!توهنوزمثل700 سال پیش حرف می زنی؟

_پیرزن کیه؟ من زیباترین جهانم.زیبایی من ابدیه.تازه مگه چند سالمه؟1400هزار سال بیشتر ندارم.

_بس کن ونوس.توی اونجایی که ما زندگی می کنیم.اگه دختری 25 سال داشته باشه وازدواج نکنه،پیر دختره.

_خب .تقصیر من چیه؟این الهه قدرت نیکولاس بهم قول ازدواج داد ولی....اه.بهزاد اینقدر ازم حرف نکش.کارت داشتم که گفتم بیای.

_(بهزاد پس از یک خمازه بلند) بنال.

_می خواستم در مورد مسائل دخترهای زمین باهات حرف بزنم.

_من نمی دونم.حوصله هم ندارم.خوابم هم میاد.درحد شهرمون سوالی داری،بپرس.بالاترنمیام هان.

_خب.باشه.می خواستم باهات در مورد حجاب دخترها حرف بزنم!

_د.بنال .کشتیمون.

_من نمی دونم که چی شده.این دخترها چشونه؟با این حجاب های خراب اینها داره کلاف کاراز دست من خارج میشه.پسرها امروزازاین خوششون میاد فردا از اون.همه چیز بهم ریخته.

_هان.می دونم.حالا چیه؟چشه؟من این وسط چمه؟

_بهزاد بس کن.من از تو خواستم که بیای اینجا تا با هم مشورت کنیم ویه راه حل خوب پیدا کنیم.

_انار داری؟

_چی؟

-انار.دلم هوس انار کرده.

ونوس دستش را در هوا تکان داد وجلوی بهزاد سینی طلاکوبه شده ای پرازانارسرخ پدیدارشد. بهزاد اناری برداشت وشروع کرد به فشار دادن.ونوس گفت:((بیا بحث رو ازاینجا شروع کنیم که فلسفه ی حجاب چیه؟))

_من خوابم میاد، تو بگو.اگه اشکالی داشتی واست تصحیح می کنم.

_مرسی.پسرها با دخترها فرق می کنند.اون ها می تونن از طریق چشماشون واز طریق نگاه کردن لذت ببرن.اصلا فلسفه وجودی حجاب هم همینه.

_خب.زحمت کشیدی.من یه بار رفته بودم دانیال نبی توی شوش روی دیوار نوشته بود که حجاب محدودیت نیست،مصونیت است.خب.ادامه بده.

_واسه مردها چیزی که بدست آوردنش سخت تر باشه عزیزتره وچیزی که دم دستشان باشه واسشون بی ارزشه.شاید خیلی از دخترها از حجاب های آبکی شون منظوری ندارن ومی خوان راحت تر باشن ولی جامعه شون رو نشناختن.باید با فرهنگ کناراومد نمی شه اون رو عوض کرد.باید با دردی که علاج نداره مدارا کرد.اونا می خوان راحت ترباشن ویه هوایی به سر وکلشون بخوره.ولی نمی دونن که چه خطرهایی رو واسه خودشون درست می کنن.

_خاک توسراین فرهنگ ما بکنن.کاش یک جامعه ی آزاد داشتیم.اگه اینقدر دخترها را به حجاب اجبار نمی کردن،خیلی ها به ارزش اون پی می بردن و قدرش رو بیشتر می دونستن.

_مرسی از اظهارنظرت بهزاد.درسته که ممکنه دختری که چادر می زنه کسی دور وبرش نپلکه ودختری که یه مانتوی رنگی می پوشه و یه روسری می زنه وهمه گردن وسر سینه اش بیرونه هزار نفر دور وبرش باشن.ولی همشون فقط یه چیز ازش می خوان.خبری از عشق نیست.راحت بگم اون ها می خوان ازش سوءاستفاده کنند.

_کاملا درست می گی ونوس.متاسفانه دخترها پسرها را مثل خودشون فرض می کنن.فکر می کنن منظور اونها از عشق همون قدر پاک ومقدسه .دخترها فکر می کنن اگه پسری بهشون گفت:((دوستت دارم))واقعا دوستشون داره ولی اینجور نیست.همه ی پسرها منظورشون ازعشق اینه که می خوان کثافت کاری کنن!مردها فکرشون خیلی کثیف شده!حتی باحیا ترین پسرهاهم وقتی از دوست دختر حرف می زنند منظورشون سوءاستفاده وکارهای بداست.اون ها حرف ازعشق می زنند تا به آنچه که می خواهند دست پیدا کنند ومتاسفانه دخترها خیلی زود گول می خورند.مردها از عشق وسیله می سازن برای رسیدن به تمایلات حیوانیشون.

ونوس با پوزخند گفت:((ولی انگاری تو خودت هم یک مردی.))

آب اناربه سروصورت بهزاد پاشید.بلند شد.اثری از خمودگی وخواب توی صورتش نبود.آروم جلو می اومد.با صدای نفس های اون بارگاه ونوس زیر پاهاش می لرزید.امواج در زمین وآسمان مرتعش بودند.نسیم خنک باغ جایش رو به گدازه های آتش داده بود.رو در روی ونوس قرار گرفت وزیر لب آرام وشمرده گفت:((من یک مرد نیستم.من مافوق مافوق یک مردهستم.دوست داری دستم رو بالا بیارم ونشانت بدهم؟تو که خیلی خوب می دونی.مگه نه؟))ونوس که همه چیز روازدست رفته می دید ونمی توانست بار سنگین آن نگاه را تحمل کند،در حالی که اشک توی چشمهایش جمع شده بود،گفت:((ببخشید.شوخی کردم.لطفا برگرد وبشین.))بهزاد روی پاشنه پا چرخید وبرگشت ونشست.ونوس گفت:((حالا ناراحت نشو.من منظوری نداشتم.بیا ادامه بدیم بحثمون رو! تو می دونی پسرها در مورد حجاب دخترها چطور فکر می کنند؟))

_این چه ارزشی داره که پسرها چی فکر می کنن؟می خوام صد سال سیاه فکر نکنن.این بی ربط به بحث ما نیست؟

_نه بهزاد اشتباه نکن.توی بحث حجاب نظرمردها روهم باید دونست.فراموش نکن که همه ی زن ها به هم محرمند.دخترها با حجاب زینت و زیبایی خودشون رواز دسترس مردها دور نگه می دارن.از طرف دیگه اگه یه مردی دختری با حجاب ناجور چشمش رو بگیره وخیالاتی واسش داشته باشه حتمااون روعملی می کنه واگه نتونست آتیش به جان زندگی دختره می زنه.پس می بینی که حجاب از دیدگاه مردها هم باید بررسی بشه.

_ونوس تو آخرش منو سکته میدی.باشه قبول.بگو.

_ واسه یه مرد خیلی مهمه که معشوقش بکر ودست نخورده باشه.واسه یه مرد زیبایی زن مهمه ولی نصف حجاب ومحجوب بودنش ارزش نداره.

_آره.کاملا درسته.من یه دوستی دارم که زیاد اعتقادات مذهبی نداره.خودش فکر می کنه میون همه دوستاش وضعش ازهمه خراب تره.اون به من می گفت :((من دوست دارم که دخترها لخت بیان توی خیابون تا کیف کنم.ولی اگه می خواستم زن بگیرم یه زن چادری می گیرم.)) شهوت مردها دوست داره که زن ها رو رها ببینه ولی عشقشون اززنان محجوب خوشش میاد.خب. داشتی حجاب مختلف زنها ونظر مردها رو می گفتی.ادامه بده.

_مرسی بهزاد.یه مرد جوون به زن هایی که حجاب خوبی ندارن به چشم تیکه نگاه می کنه وگمان می کنه که آنها او را به سوی خود فرا می خوانند.در حالی که شاید اصلا اینطورنباشه.دنبال دخترهایی بامانتوی رنگی وروسری مردهایی می افتن که به فکرسواستفاده ازآنان هستن.توی نگاه مردها همچین دختری هیچ ارزشی نداره وفقط به درد این می خوره که بگیری و... .دخترهای بعدی دخترهایی هستندکه مانتوی معمولی می پوشن با مقنعه.این دخترها باید شانس خوبی داشته باشن تا عشق خوبی در حد خودشون پیدا کنن.ولی این روهم باید بدونن که یک عشق خیابونی واقعا عشق نیست ومرد مقابلشان در پی کسب شهوت وسوءاستفادست.

_آره ونوس،خیلی ناجور شده.اونقدرعشق واقعی کم شده که همه فکرمی کننداین کارهاعشقه.خب . می گفتی!

_و گروه سوم دخترهای چادری هستند.هر مردی به چشم قدیس به اون ها نگاه می کنه ودر دل آرزوداره که عشق یکی ازآنها مال اون باشه.ولی به سادگی به خودش اجازه نمی ده که این پاکی ومعصومیت روآلوده کنه.آنها براش بسیار زیبا وعزیز هستند.این دختران هستند که عاشقان واقعی رو که بدون هیچ چشم داشتی به اون ها عشق می ورزند وفقط به خاطر خودشان دوستشان دارند را بدست می آورند.این دخترها هستند که آن مرد رویایی هر زنی را بدست می آورند.اینطور نیست؟

_چراهمین طوره ونوس،توخیلی قشنگ گفتی.واسه یه بارهم که تو زندگیت شده من چهار کلمه حرف حساب از تو شنیدم.اگه اون دخترهایی که حجابشون خوب نیست،این طرز فکر مردها رو بدونن،اکثرشون دیگه هیچ وقت چادرروازسرشون درنمیارن.میدونی اشتباه دخترها چیه؟اونا فکر می کنن اگه چادر بزنن امل هستن در حالیکه با وقاروسنگین وزیباترو دلرباترهستن.فکر می کنن اگه مانتو رنگی و روسری بزنن زیباودلرباترهستن درحالی که پشت پا به بخت واقبالشان می زنند وخودشان را به خطر انداخته اند.ولی خب.مردها نمی تونن وبلد نیستن که حرف بزنن.همش به زور می زارن دخترها رو که حجاب رو رعایت کنن ودخترها هم فکرمی کنن که این یک مسئله تحمیلی به آنهاست ولج می کنن.اصلا این مردها حرف زدن انگار بلدنیستن!

_بهزاد.تو چه لجی داری با این مردها؟بنده خداها گناه دارن.می گفتی!

_ونوس در تایید حرف های تو می خواستم یه مثالی از بزرگترین معشوق بزنم.می دونی چرا خدا دیده نمی شه؟

_بگو.

_به این دلیل خدا دیده نمیشه چون بزرگترین وباعظمت ترین وبهترین معشوقه.وبنابراین باید قابلیت های یک معشوق کامل رو داشته باشه.وقتی کسی عاشق میشه،دلش می خواد که معشوقش فقط مال اون باشه وکس دیگه ای سهیم نباشه.این تابلوترین نشانه ی عشقه.عشق عاشقی که حاضره ،جونش رو هم واسه معشوقش بده.دوست داره معشوقش پنهان باشه ،حتی اگه این باعث بشه خودش هم نبیندش.و خدا واسه عاشق دل سوخته اش پنهانه وعاشق راضیه چون دیگران هم معشوق عزیزش رونمی بینند.ونوس یکم درکش واسه تو سخته.عرفان بالایی می خواد تااینوبفهمی.بیا برگردیم به عشق های زمینی.

_باشه.توهم بهزاد چیزعجیب غریبی هستی هان.

_خب.حالا تو از من چی می خواهی؟

_همون طور که خودت گفتی اگه دخترها این طرز تفکر مردان رو بدونند، خیلی حجابشون رو بهتر می کنند.حالا من از تو می خواهم که این مطالب رو برای زمینی ها مطرح کنی ودخترها رونسبت به این مسائل روشن کنی.

_بس کن،ونوس.من رواونجا به عنوان یک آدم روشنفکرمی شناسد.اگه این مطالب روبگم بهم می گن:متحجر.

_ولی تو خوب می دونی که اینها ربطی به روشنفکری وتحجرومذهب نداره.اینهاخصلت ها وطرز تفکری هست که دروجود انسان هاست.

_آره.می دونم.ولی من نمی تونم این کاررا بکنم.

_بهزاد تو رو به جون اون کسی که ازهمه بیشتر دوستش داری، این کار رو بکن.

_امان از دست تو ونوس.تو آخرش سرمن روبه باد میدی.باشه.به بهزاد کوچولو می گم که یه رونوشت از این دیدار تهیه کنه وبزاره تو وبلاگ.

_بس کن بهزاد.انگار نه انگار تو رو تو آسمون وحید صدا می کنن.وحید یعنی یگانه،تنها،فرد.حالا این بهزاد کوچولو بهزاد بزرگ چیه راه انداختی؟

_هیچی پیرزن خانم.واسم جالبه.اینجوری راحت ترمی تونم با خودم حرف بزنم..البته گذاشتن این مطالب تو وبلاگ یه شرط داره واونم اینه که تو حق نداری کاری به کار شادمهر داشته باشی

_آخه بهزاد.خیلی تابلو بازیه.با این ترانه ها کار من رو خراب می کنه.کارعشقه!کارعشقه!

_همین که گفتم.تو فکر نباش.کسی عقلش نمی رسه.خب.اگه دیگه مزاحم نمی خوای بشی.من برم یه ساعتی کفه مرگمو بزارم. باید ساعت 8 کتابخونه باشم.

_نه.ممنون که اومدی.خداحافظ

_خداحافظ.

بهزاد بزرگه:((چطور بود؟خوب از زیربار مسئولیت دررفتم؟))

بهزاد کوچیکه:((من باید دو سه ساعت وقت ناقابلم رو صرف تایپ این دیدار شما کنم ولی این بهترین جوری بود که می تونستیم اززیرکاردربریم.اون انتظار داشت درتک تک خونه های مردم روبزنیم واین هاروبه دخترها بگیم.با این حساب کارت عالی بود.))

بهزاد بزرگه:((مرسی.ما دوتا کارهای زیادی داریم که انجام بدیم.دیگه واقعا نمی تونیم نقش مصلح اجتماعی را بازی کنیم.تازه همین گذاشتنش توی وبلاگ هم ممکنه واسمون دردسر درست کنه.))

بهزاد کوچیکه:((کاملا درسته.این بحث ها رو ول کن.حالاخودمونیم هان.این ونوس هم خیلی قشنگه هان!))

بهزاد بزرگه:((آره.اما به پای معشوق خودمون که نمی رسه ؟مگه نه؟))

بهزاد کوچیکه:((البته که نمی رسه..تو نگاه ما هیچکی اون نمی شه.))

لینک نوشته
   من و تو يا جزيره   

یه جزیره می خوام.یه جزیره توی استوا.گرم گرم.شنهای ساحل.من اونجا باشم وتو.دیگه هیچ کس نباشه.رو شن های ساحل بدوم.تو دنبالم.یه دفعه تغییرمسیر بدم.از زیر دستت در برم.شلیک خنده مون تا ته آسمون بره.بعد من دنبالت کنم.بدوی بدوی.بعد بخوای مثل من تغییر مسیر بدی ولی نتونی وبا سر بری توی صورت من.بخوریم زمین و بخندیم.من وتو.همین جوری که داره از خستگی جون از تنمون درمیاد،چشممون به چشم هم بیفته ونگاه هم کنیم.با دو چشم خیس.قلبامون با سرعت 120 بزنه.من باشم وتو باشی.فقط ما.دست همو بگیریم وبه سوی دریا بریم.آب تا سر زانوهامون بالا بیاد وتوی اون گیرودار با پات بزنی پس پای من وبا کله بندازیم توی آب.سرمو بکنی زیر آب وبه دنبالش خودتم سرت رو بیاری زیرآب وتوی آب بهم بگی دوستت دارم و من توی قل قل آب بشنوم اونچه رو که گفتی وبا آخرین نفسم بهت بگم:من هم دوستت دارم.بیایم بالا وبخندیم.از کنار جنگل هیزم جمع کنیم وباهزارزحمت یه آتیش کنار جنگل درست کنیم واون آتیش رو نگاه کنیم.فقط برای زیبایی اش. گرما راهم با آغوش بهم هدیه بدیم.توی یه غروب شیرین فارغ ازهمه فاصله ها،به افق نگاه کنیم .توی آغوش هم خواب ما را برباید وتوی خواب هم با هم باشیم.باشیم.من وتو.فقط من وتو ونه هیچ کس دیگه.وقتی بیدار می شی منوببینی که نگاهت می کنم با یه عالمه گل قرمز قشنگ که خودم ازتوی جنگل برات چیدم .بشینیم وبا هم پرپرشون کنیم.وهمیشه گلبرگ آخر رو نکنیم وبگذاریم که بماند،به یادگارازعشق.باهم به سوی جنگل بریم.بریم توی عمق جنگل.کنار یه چشمه.بخوایم از عرض چشمه رد بشیم.سنگ های زلال و لیز از زیر پامون لیز بخورن وصد بار همدیگر رو بگیریم تا توی آب نیفتیم واز سیب ها بچینیم وتو با دستای مهربونت اون رو روی لبهای من بزاری ومن هم سیبی بچینم وروی لبها ی تو بگذارم تا ببینیم که کی گاز بزرگتری می تونه بزنه. بعد یه دامن پرمیوه بچینیم و تو اونها رو به آهوها بدهی ومن کنار وعقب بمانم تا از من نترسند.و همه ی حیوون های جنگل دورت جمع بشن تا تو دست محبت به سرشون بکشی ومن اون گوشه روی یه درخت بشینم و نگاهت کنم تا کار تو تموم بشه وتو منو ببینی و بسویم بیایی و دستم رو بگیری ونگاهم کنی و با هم برگردیم.برگردیم. خوشحال و راضی.

لینک نوشته
   سنگ خارا   

این جریان پارتی هم حسابی بیخ پیدا کرده.من نمی دونم اون روز چم شده بود بهش گفتم که قبلا رفته ام پارتی.بعد هم کلی توضیحات خیالی در مورد پارتی دادم.اون ناراحت شدواز اینکه برای نيم ساعت سر کار گذاشته بودمش ازم دلخور شد.من به واقعیت پارتی نرفته بودم.از اینکه ناراحت شده بود،خیلی ناراحت شدم.بهش گفتم که نرفتم وبراش توضیح دام که چرا این حرف رو زدم.گریه کردم واون فرداش چشمای سرخ من رودید.من از کارم پشیمان بودم وازاو به خاطراین کار عذرخواهی کردم.وازش خواستم که این ماجرا رو فراموش کنه.من قصد اذیت کردن اون رونداشتم واتفاقا قصدم این بود که به اوبگویم بهترین است.

من فکر کردم قضیه تمام شده است.ولی یک هفته بعد او برایم off گذاشت ومرا به پارتی دعوت کرد.گفت که شرط حضوردراین پارتی هااین است که حتمادوست جنس مخالفت هم باهات باشه. وگفت که او قبلا رفته !من ازهمون لحظه اول می دونستم که او داره تلافی می کنه.ومن گذاشتم که این کار را بکند تا چیزی از من در دلش نماند.تا از من کینه ای به دلش نماند.

ولی آیا این انصاف است؟من از آن موضوع پیش آمده بیش از او ناراحت شده بودم وزجر کشیده بودم.

گریه حافظ در او نگرفت به هیچ روی

حیران آن دلم که کم ازسنگ خاره ندارد.

او هیچ وقت فکر نمی کند که اگه من برای همه ی این مدتی که دوستش داشتم و او فراموش کرده بود نمی بخشیدمش،هیچ وقت نمی توانستم دوستش داشته باشم.او به فکرش خطور نمی کند اگر من برای آن نگاه های سرد وبی روحش در مقابل چشمان عاشقم نمی بخشیدمش،باید به جای اینکه عاشقش باشم ازش متفر باشم.او چه می داند که من آن لحظه ای که گفت:هیچ به یاد ندارم.دلم آتش گرفت.می خواستم بلند بشم وبرم ولی گفتم عیب نداره وبی هیچ منتی بخشیدمش.فکر کن اگه من می خواستم به خاطر همه ی کم کاری ها وبی مهری هاش ازش انتقام بگیرم چی می شد؟تو فکر می کنی اگه به اين چيزها فکر می کرد هيچ وقت با من اينطور برحورد می کرد واين قدر دل سنگ بود وآسان نمی بخشيد؟اون وقت هم اين قدر به فکر انتقام گرفتن بود؟

صد رحمت به ولدمورت.اون هنوز ساده تر می بخشه.سر یه موضوعی بهش گفتم:ببخشی.صاف برگشت وگفت: نمی بخشم.اصلا من می تونستم که عذر خواهی نکنم.تقصیر خودمه که اینقدر خودم رو جلوی اون می شکنم.اگه مثل همه باهاش برخورد کنم هیچ وقت این مشکلات پیش نمیاد.اما همه مطلب همینه که اون برام با همه فرق میکنه.نمی خوام واسه اون،اون بهزادی باشم که هیچ کس رو آدم به حساب نمیاره،به هیچ کس رو نمی ده،از هیچ کس معذرت خواهی نمی کنه وبه هیچ کس نشون نمی ده که ازش خوشش میاد.من می خوام واسه اون متفاوت باشم.اون تنها کسییه که اجازه داره منو بدون غرور ببینه.

.من فقط برای نیم ساعت او را سرکار گذاشتم واون هم به خودت قسم بدون قصد واشتباهی بود ولی اون 3 یا 4 روز خواب وخوراک من رو ازم گرفت وکاری کرد که توی این مدت هیچ درسی هم نتونم بخونم.ولی اگه دلش اینجوری راحت میشه.اگه دلش خنک می شه،عیبی نداره.خیلی هم خوب شد تا چیزی توی دلش نمونه.من به خودش هم گفتم که من می خوام اون ازعشق لذت ببره.به درک که چی به سرمن میاد.

شاید تو فکر کنی که طبیعی است کسی که توی خونه ی اون ها بزرگ شده باشه بلد نباشه وقتی کسی بهش می گه ببخشید چطور رفتار کنه.شاید تو فکر می کنی اون احتمالا هیچ وقت یاد نگرفته که وقتی کسی میاد پیشش وبهش می گه متاسفم ومعذرت می خواهم باید اون رو تو آغوشش بگیره و بهش محبت کنه ونذاره بیشتر ازاین طرف خرد بشه و واسه غرور شکسته اش مرهم بشه.شاید فکر کنی این جوری تربیت شده که وقتی کسی میاد پیشش وبهش می گه متاسفم ومعذرت می خواهم بهش بگه من تورونمی بخشم و دستش روببره بالا ویکی محکم بزنه توی روی طرف.همون رفتاری که اون با من داشت ولی توی روم نزد چون نمی شه.فکر می کنی حتما اینجوری بهش یاد دادن .نه اشتباه نکن.اینجوری نیست.اون خانواده خوبی داره وخوب تربیت شده. یه بحث دیگه این وسط هست واون اینه که من اگه باهاش مهربونم وبا بقیه برام فرق می کنه به این دلیله که عاشقونه دوستش دارم.من عاشق نمی تونم نبخشمش.ولی اون که این حالت رو نداره.واسه خودش از هفت دولت آزاده.تازه قلبش وعلاقه اش رو (به قول خودش) با جادو بزرگ کرده که اینطور رفتارمی کنه.اگه معمولیش بود حساب کن چی می کرد؟به هرصورت من شکایتی ندارم.نمیشه که کسی رو مجبور به دوست داشتن کرد.تنها چيزی که امشب که امشب دلم رو آروم می کنه  ونمی زاره اميد توش بميره اين شعر آقا حافظ جانه:

ملول از همرهان بودن طریق کاردانی نیست

بکش دشواری منزل به یاد عهد آسانی

 

لینک نوشته
   سپاس گذاری   

راستش درست وحسابي باورم نمي شه.هنوزم توی کفم نمی ره همراه من شده.هنوز باورم نمي شه كه عشق اون مال من شده.باور نمي كنم كه مي تونم حالا آهنگ((احساس)) شهرام صولتي رو كامل گوش بدم بدون اونكه دلم بگيره وبرم توي حياط توی ايوون بشينم وبه درخت نگاه كنم.شعري كه در لحظه هاي نااميدي من حرف هاي دلم رو بيان مي كرد وآرزوهايي كه اميدي به تحققشون نداشتم.

هنوزم در پي اونم كه كه ميشه عاشقش باشم

مثل درياي من باشه،منم چون قايقش باشم.

هنوزم در پي اونم كه عمري مرهمم باشه

شريك خنده وشادي،رفيق ماتمم باشه

هنوزم درپی اونم كه عشقش سادگي باشه

نگاههاي پرازمهرش پناه خستگيم باشه.

ميگن جوينده يابنده است

ولي پاهاي من خسته است

من حتي با همين پاها

ميرم تا حدي كه جاهست

هنوزم درپي اونم

كه اشكامو روي گونه ام

با اون دستاي پرمهرش

كنه پاك وبگه جونم

نكن گريه منم اينجام

بزار دستاتو توي دستام.

تو احساس منو مي خواي

منم اي گل تو رو مي خوام.

خدايا عشق من پاكه درسته كه عشقي از خاكه

منم اون عاشق خاكي كه از عشق تو دل چاكه.

آره.اون با منه وهرچند باورش سخته ولي واقعيت داره.من سربلند بيرون اومدم ازامتحان بي او بودن.من به خودم افتخار مي كنم.افتخار مي كنم كه دوري وهجر او را تحمل كردم. براي او ماندم در حالي كه نگاه پر ازعشقم را با نگاهي سرد وبي روح جواب مي داد.افتخار مي كنم كه در لحظه هاي نااميدي دل نبريدم.مغرورم از اينكه در خستگي ها هم پيمانم را نگسستم ،پيماني كه او حتي به خاطر نداشت.خوشحالم كه در عشقم ثابت قدم بودم و آلوده نشدم.من به روزهاي گذشته افتخار مي كنم وسرم را بالا مي گيرم ومي گويم من آنم كه عشقش را مي شود مثال زد.من آنم كه درد تنهايي كشيدم ولي نبريدم.من اونم كه آزاد بودم ولي زندان رو انتخاب كردم.من آنم که وقتی رفقا عشقم را بی فایده وعبث خواندند وآن را بی سرانجام خواندند دلم شکست ولی کمرعاشقیم هرگز.من همونم كه درد رو به جون خريدم ولي مي ساقي رو قبول نكردم.

خدايا اي ساقي خوب من ،از تو هم ممنونم كه كمكم كردي كه بمانم برايش وبر باد ندهم همه چيز را.خداي من اي شريك شب بيداري ها وگريه هاي من ممنونم كه قلبم رو از عشق خودت گرم كردي تا از سرماي بي تفاوتي هاي او نميرم.خوشحالم كه ساقه كوچك اميد مرا براي بااو بودن، در طوفان بي روح كويرنگاه او خشك نكردي.ممنونم كه بهم قدرت دادي كه بي او زنده بمانم.ممنون كه براي قلب شكسته ام مرهم بود دست مهربانت.وببخشي كه به تو گله مي كردم ازدوري وبي اون بودن.وباز تو را سپاس گذارم كه قلب او را با قلب من پيوند زدي.

 

لینک نوشته
   اشتباه   

همه چیز تموم شد!!!!

بهم گفت دیگه دوستت ندارم.دو روزی می گذره روی تقویم.ولی باورم نمی شه فقط دو روز گذشته.خیلی طولانی تره.نمی دونم احساسم چیه؟گاهی فکر می کنم شکست خوردم.اگه شکسته چیز عجیبیه .تا حالا تجربه اش نکرده بودم.شایدازخودم عصبانی هستم.شاید ناراحتم.نمی دونم.حال وحوصله هیچ کاری رو ندارم.از درودیواروخودم بدم میاد.دیشب کلافه بودم.حال نداشتم.دو ساعتی توی حیاط روی موتور نشستم و به درخت زل زدم.آخه چطور تونست با من اینکار رو بکنه!؟بالاخره فهمیدم چی کار کنم.بلند شدم پیاده رفتم رود بند.ازاون بالا به آب نگاه کردم.توی شب آب اززیرنگاهم می گذشت.رفتم روی نرده.دستهام رواز دو طرف بازکردم.باد موهام روبهم می ریخت.یادم اومد که آب آیینه عشق گذران است.خنده ام گرفت به خودم.چی کارداشتم می کردم؟اومدم پایین.برگشتم.از لج راه خودم رو نیومدم واز دم خونه ی خیلی ها گذشتم..اومدم خونه وخوابیدم.الانم که ساعت 3 شبه دارم اینها را می نویسم.بذار جریانش رو کامل برات تعریف کنم که بدونی چی شده!

این روزهای آخر رفتارش خشک وسرد بود.باهم رفتیم بیرون.بردمش کنار آب.زیر سد.پاهامون رو گذاشتیم توی آب.می دونستم یه حرفی روی دلش مونده.گفتم:((بگو.من طاقتش رو دارم)).گفت:((نگاه کن.هر وصلی یه فصلی داره.من وتوبا هم شروع کردیم.تو اولین من بودی.من به تو گفتم دوستت دارم ولی حالا که فکر می کنم می بینم فقط یه حس کنجکاوی بوده.من گفته بودم عاشقتم ،خب حالاحرفم رو پس می گیرم.اون به خاطر این بود که تنها بودم ولی حالا.......... نخند.گوش بده ببین چی می گم.بیا همه چیز رو تموم کنیم.بهزاد من دیگه دوستت ندارم.))

نگاهش کردم ولبخندم رو بیشتر کشیدم.(دیگه نباید غرورم می شکست.اون نباید می فهمید تونسته منو خرد کنه).گفتم:((من نخندیم وفقط لبخند زدم.می تونستی بگی نیشت روببند.حالا مطمئنی؟)) گفت:((از چی؟))گفتم:((تو واقعا خیلی فراموشکاری.از اینکه دیگه دوستم نداری.مطمئنی احساس اشتباهی چیزی نیست؟)).گفت:((آره.مطمئنم.)) گفتم:((خوب من دیالوگ ندارم.چی باید بگم.ولی یه سوال!پس جواب این همه خون دل خوردن من چیه؟من به تو وفادار بودم وفرصت هایی استثنایی رو از دست دادم.اگه به من همون اول می گفتی که دوستم نداری حساب کار خودم رو می کردم.نباید اینقدر طولش می دادی.اگه اول می گفتی من عمرم رو به پات حروم نمی کردم!ومنتظرت نمی موندم.من توی این عشق با جونم بازی کردم.می دونی که!؟))داشت سنگ های رودخونه رو نگاه می کرد.گفت:((اشتباه خودت بود.می خواستی اینکار رو نمی کردی ومنتظرم نمی موندی.مگه من بند به دست وپات بسته بودم))گفتم :((آره .تقصیر خودم بود)).رسوندمش.

اون رفت وماجرای عشق ما به همین سادگی تموم شد.اون مطمئناً فراموشکاره وخیلی چیزها از یادش میره.توی راه برگشتن گفته بود نمی خواد دیگه من رو ببینه تا همه چیز فراموش بشه.پس نمی شد نامه هاش روبهش پس بدم، به همین خاطر چاره ای جز سوزاندنشون توی حیاط نداشتم.حرف های سر کاری رو باید سوزاند ومن اینکار رو کردم.امیدی به بازگشتش ندارم واگه برگرده هم دیگه نمی خوامش.نمی خوام بگم ولی تو خودت دیدی که چقدر گریه کردم.اون اشتباه کرد که منو از دست داد ومن هم اشتباه کرده بودم که دلم رو به اون داده بودم.موندم که چی کار باید کنم؟دو راه دارم.یکیش اینه که حالا که قفس من شکسته شده ودیگه چیزی نیست که منو پایبند کنه،شروع کنم یکی یکی کارهایی رو بکنم که به خاطر اون انجام ندادم.کاسبی عشق.ده تاده تا دور خودم دختر جمع می کنم واونا رو عاشق خودم می کنم.بعدش ازشون سوءاستفاده می کنم وبعدش هم ردشون می کنم برن پی کارشون که تو آتیش عشق بسوزن.همش گریه کنن وحسرت بخورن ومنو با رقیب های دیگشون ببینن.این یه راهه که البته زیاد هم دوستش ندارم و وقت وحوصله اش رو هم ندارم.یه راه دیگش هم اینه که بچسبم به زندگیم وازهمه ی دخترهامتنفربشم .می چسبم به کار.از عشق هم متنفر می شم.نمی دونم که کدوم راه رو انتخاب می کنم ولی در هر صورت به هیچ دختر دیگه ای اعتماد نمی کنم وبه دلم اجازه نمی دهم عاشقش بشه.

ممکنه یه روزی سرش بخوره به سنگ وبرگرده .شاید اون وقت هم مثل الان دوستش داشته باشم ولی بهش بی محلی می کنم وتحویلش نمی گیرم.اون دیگه اجازه نداره که ازعشق من برخوردار باشه.اون لیاقت عشق رو نداشت.نه.من کار بدی نمی کنم.نه.لازم نیست ناراحت باشه.من اذیتش نمی کنم.من کار احمقانه ای نخواهم کرد.او به خودش بدی کرده.او به شانس خودش پشت پا زده است.من می دانم ومطمئن هستم که توی دنیا کسی رو مثل من پیدا نخواهد کرد و بعدش می فهمه که چه اشتباهی کرده وغصه می خوره چون راه برگشتی نیست. ومن هم غصه می خورم به خاطر روزهایی که از دست دادم وقصر عشقی که نابود شد.و آرزوهایی که نقش برآب شد ولی ناامید نمی شوم ،چون خدای من تو هستی وتو من رو کفایت می کنی.

خب.پرسیده بودی که اگه بگی دوستم نداری چی کار می کنم.فکر کنم یه همچین کارهایی بکنم.فکر کنم برخورد منطقی ای باشه.من صحنه سازی کردم وفکر کردم که تو بهم گفتی دیگه دوستت ندارم وهمچین چیز هایی به ذهنم رسید.این جوری مطلب جالب تر می شد.شکر خدا تو هنوز به من نگفته ای دوستت ندارم.فکر کنم هر کی این مطلب رو بخونه بهم فحش بده.این هم از خیروبرکت حضرت شماست.خیلی توی دنده یک شد.نمی شه که زوری چیزی بنویسی.اصلا از این نوشته خوشم نیومد.شاید بعداز اینکه خوندیش از تو وبلاگ برداشتمش.شما هم لطفا دیگه از این سوال های سخت وغیر قابل درک نپرس.راستی اگه من به تو بگم دوستت ندارم.تو چی کار میکنی؟؟؟؟

 

 

لینک نوشته
   شاه شطرنج الماس   

 

سلام!می خواهم باهات حرف بزنم.یه مدتیه خیلی سگ شدم.می دونی!خیلی بد شدم.فکرهای شیطانی می کنم.کفر می گم.ولی تو باهام مدارا کردی.هر چی خواستم بهم دادی.هرچی!همین اول کار بذار بگم نیومدم ازت چیزی بخوام.دیگه چیزی نمونده که نداشته باشم.اومدم باهات حرف بزنم.

هیچ کی به گرد پای تو نمی رسه.اقرار می کنم که اگه همه ی آدمهای 20 دنیا مال آدم باشن،آدم باز خلاء وجود تو رو حس می کنه.اگه همه باشن ولی تو نباشی هیچ حال نمی ده!یکی گفته بود باحال.پاپی شدم ازبچه ها که باحال یعنی چی؟هر کی یه چیزی می گفت.من با خودم فکر کردم هر کی بیشتر شبیه تو باشه باحال تره.تو باحال باحالایی.من می دونم تو چه شکلی هستی!من اخلاق ورفتار تو رو بلدم!تو 20 بیستی.خیلی شبیه تو شده بودم.یادته؟ولی خاک بر سرم.دیدی بریدم.نگفتم کم طاقتم؟نگفتم بی ظرفیتم؟نگفتم امتحانم نکن؟نگفتم رد می شم؟خیلی خجالت می کشم.با چه رویی دارم باهات حرف می زنم؟از باحال بودنم فقط غرورش مونده،یه غرور پوچ وتو خالی.حالا که فکرش رو می کنم می بینم که وقتی همه چیزم رو ازم گرفته بودی تا امتحانم کنی، بهتر امتحان پس داده بودم تا این بار که همه چیز بهم دادی.من تو روفراموش کردم.چه فرصت هایی از دستم رفت؟نصف شب های ماه رمضون امسال بیدار بودم ولی یه بار سرم رو خم نکردم.یه بار باهات حرف نزدم.تا یکی بهم خندید ازت دل بریدم.از یادم رفتی!با خودم فکر کردم خدا دوست داره وایسه کنار،عشق بازی ما را تماشا کنه!اقرارمی کنم که ازپست ترین حیوانات کمترم.

یادته چقدر بهت نزدیک شده بودم.یادته بهترین دوستم بودی؟یادته هر چی می گفتم قبول می کردی وهر چی می گفتی قبول می کردم.یادته کم مونده بودبا من ،با این من کثیف ،حرف بزنی؟یادته چه ارج ومقامی پیشت داشتم؟یادته صورتم نور تو رو می داد؟یادته بهت شبانه وروز فکر می کردم ؟یادته چقدر خوب بود؟یادته حرفم رو قبول کردی؟ولی من همه چیز رو خراب کردم.من یه احمقم.من خیلی بدم.من یه عاشق خر خرم. ضعیفم ولی تو قوی قوی هستی! من یه احمقم تو یه دانا.بازی شطرنجی که شاه نداشته باشه،یه قرون هم نمی ارزه اگه حتی همه ی فیل واسب وقلعه هاش از الماس خالص باشن.تو شاه شطرنج منی!

غرور من بی تو یه سنگ سیاه هم نمی ارزه.می دونم که تو به من نیازی نداری،می دونم ازم ناراحتی،می دونم هر کی جای تو بود نمی بخشیدم ولی آخه تو خدایی ،مگه نگفتی رحمانی ،مگه نگفتی رحیمی،ببخش،تو رو به اسمت ببخش.اجازه بده برگردم.اجازه بده دلم جای تو باشه.اجازه بده بازبزگترین آرزوم دیدار تو باشه!بزار سرت حساب بکشم.می دونم ناامیدت کردم ولی ازم دل نبر.به حال خودم رهام نکن.طاقت ندارم.از فکر بی تو بودن همه تنم می لرزه.می دونم از آفریدنم شرم داری!می دونم که هیچ وقت به حرف زدن با من فکر نمی کنی ولی من.....

من چقدر احمق بودم ،تو همه چیزی ولی من از تو چیزهای دیگه خواستم وتو بهم دادی ومن تو رو از دست دادم،اومدم تو رو پس بگیرم.دوباره می خوامت ،تو رو ،با همه عظمتت،با همه بزرگی ات،با همه شور وغرورت،با عشق بازی هات،با اون نگاه گیرات.اجازه بده شطرنج الماس من کامل باشه.من می خوام هفت شهر عشق رودوباره از اول بگردم .از خم کوچه رد بشم وجلو برم نه در راه وصال تو،بلکه در کنار تو. دیگه حرفی ندارم.بقیش با خودت.یا حق.

لینک نوشته
   ای ((تاابد))يعنی چه؟   

 

 

آقا معلم جوان ما،آرام کتاب را روی میز گذاشت.پنج دقیقه به زنگ مانده بود.سرتاسر کلاس را از نظر گذراند.غوغایی توی دلش طوفان می کرد.تصمیمش راگرفت وگفت:((کسی پیدا می شه که بتونه به من بگه تا ابد یعنی تا کی؟)).بعد خیلی سریع در برابر چشمان پرسشگر دانش آموزان گفت:((نمره هم وارد می کنم.)).دانش آوز کوچک اندامی از میز دوم سمت چپ آرام با آرنجش به بغل دستی اش ضربه زد وزیر لب گفت :((دیدی گفتم ،مساله اش عشقیه.)).طبق معمول همه از دانش آموز باهوش ،فهمیده ودانای کلاس صادق جمال انتظار جواب داشتند.آقا صادق که بعضی از دانش آموزان بی ادب ،منفی ونادان کلاس او را صادق حمال صدا می کردند،طبق معمول خواست که جواب کامل ،استراتیژیک وتمام کننده ای بدهد تاهم چیزی به دیگران بیاموزد وهم اصالت،نجابت وسواد خانوادگی اش را به رخ دیگران بکشد.جمال گفت:((مصداق این کلام موضوع مفتوح است.به عبارت دیگرتا ابد یعنی تا زمانی که جریان و موضوع فوق الذکر دارای وجود خارجی است،از لحاظ کلامی...))آقا معلم گفت:((کافیه))واز صادق جمال خواست که بنشیند.او دستش را به سوی دفتر برد ودانش آموزان حرکت دست او را که طرح یک دایره تو خالی بود را دیدند.در ضمن بعضی هاشون که حواسشون جمع تربود،حس کردند که اوزیر لب گفت:((حمال احمق)). دانش آموز کوچک اندام آرام به بغل دستیش گفت:((دیدی گفتم،توپش پره)).وقتی که صادق جمال نتوانسته بود، جواب قانع کننده ای بدهد،پس حتما بقیه هم نمی توانستند.آقا معلم گفت:((کس دیگه ای چیزی نمی خواد بگه؟))دستی آرام از میزآخر سمت چپ بالا رفت.دانش آموز ریز اندام جوری که انگار با خودش حرف می زند، گفت:((خودشه)).صاحب آن دست زیاد توی کلاس حرف نمی زد.اخلاق های عجیبی داشت.دانش آموزساکتی بودکه زیاد با بقیه نمی جوشید وترجیح می داد که در گوشه ای تنها بماند.بین خودمان بماند ولی بعضی ها می گفتند که او عاشق است.آقا معلم گفت:((بفرمایید)). صدایش کشش خاصی داشت.توی کلاس موج می زد وبه دل معلم می نشست.کلامش صمیمی بود.انگار می دانست که آقامعلم به این جمله از نامه ی معشوقش می اندیشد که برایش نوشته بود:((بدان تا ابد کنارت خواهم ماند)).می گفت:((تا ابدیعنی تاابد وحتی بعدازاون..یعنی از شروع یک نگاه تا همیشه.یعنی ازهمون لحظه ی ریزش دل تاپایانی که نخواهد رسید.یعنی تا هستم وتا نیستم.یعنی بوی عشق توی خاکستر.یعنی تا آخرین سایه ی بهشت یا جهنم.یعنی تا ته خوشی ها وغم ها.یعنی تا انتهای جاده ی پرپیچ وخم عشق.یعنی در کوه ودره..یعنی تا خدا هست.یعنی تا بعد از خوانده شدن نامه ها به دست غریبه ها.يعني در لحظه هاي نااميدى دل نبريدن.یعنی تا ابد کنارتم چه عظیم باشی، چه حقیر.یعنی کنارتم درگریه وخنده.یعنی چشمهایی تا ابدازعشق لبریز.یعنی سر قول وحرفم حساب بکش هر سیصد وشصت وشش روز سال کبیسه واسه همیشه.))او مستحق بهترین نمره هابود.آقا معلم دفتر را به سوی خودکشید تایک بیست قشنگ جلوی اسمش بگذارد ولی لحظه ای احساس کرد دستی دوباره در هواست.درست دیده بود،همان دست بود.با خوشحالی بفرما گفت ومنتظر کلام زیبای دیگری بود.ولی این بارچشمان عاشق خیس خیس بود.اون چشمها واشکاشون یه موجی داشت که تاآخرعمر از یاد معلم نرفت.اشک ها یکی بعد از دیگری فرو می ریخت ودر حالی که تمام تنش ازسرتا پا می لرزید ،با صدایی آرام ولرزان گفت:((ولی باور نکنید.))

زنگ خورد.

لینک نوشته
   رفيق وضدحال؟   

می خوام یه کم فکر کنی واین ها را توی ذهنت مجسم کنی.تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته.!

فکر کن که رئیس جمهوری وپس از یک نشست مطبوعاتی با نخست وزیران ایتالیا وانگلیس یعنی برلوسکونی وتونی بلر داری برمی گردی که یه دفعه وزیر خارجه ی گینه بیسائو رو می بینی وواسه اینکه دلش نسوزه باهاش دست میدی.در همین لحظه یه خبرنگار از پشت دیوار می پره وازتون عکس می گیره وفرداش عکستون توی تمام روزنامه های دنیا از جمله نیویرک تایمز وواشنگتن پست توی صفحه ی اول چاپ می شه! تو روخدا خیلی ضد حال نیست؟

یافکر کن که تو یه عالمه ماشین از( بنز)،(فراری) ،(ب.ام.و) ،(رویزرویز) ،(تویوتا)،(سیتروئن)و(پژو)داشته باشی از آخرین مدلهایشان،بعد وقتی به اجبار با یه پیکان درده ی مدل 54 که مال رفیقت هست بیرون رفته ای ،یه کسی که از همه ی آدمهای دنیا برات مهمتره، تو رو ببینه!

یا فکر کن تو یه عالمه کفش اسپرت و چرم با مارک های معتبر خارجی داشته باشی ،بعد وقتی یه گیوه ی کهنه رو توی خیابان دیدی وبرات عجیب بوده و گرفتی دستت نگاهش کنی،رفیقت توروببینه وبهت بخنده.ضایع نمی شی؟

یا حالا فکر کن تو علی پروین هستی ورفتی خارج و با ندود،بکام،لمپارت واوون قرار ملاقات داری و در همین هنگام اتواو رومی بینی واتواو، به شام دعوتت می کنه وتو به اجباردعوتش رو قبول کنی !چه حالی می شی اگه روزنامه ها بنویسن:شام دوستانه ی پروین واتواو.؟

یا مثلابعد از قبولی توی کنکور تجربی،15 سال درس خوانده ای وتخصص گرفته ای در زمینه قسمت تحتانی گوش داخلی با گرایش صداهای کوتاه و وقتی که داری کتاب زیست اول دبیرستان رو برای بازنگری آن کتاب ورق می زنی یه کسی که واست مهمه بهت بگه تو فکر نباش حتما نمره اش رو میاری وفکر کنه که اون کتاب رو هنوز پاس نکردی،قیافتون چه مدلی می شه!!!؟؟؟

یا توی ذهنت اون لحظه ای رو مجسم کن که تویی که همیشه خدا با کارت اینترنت دزایران میری توی اینترنت، این دفعه که رفتی واسه رفیقت کارت اینترنت شبانه( از این ها که 10 ساعت شبانش 500 تومنه) بگیری ،یه شخصی که واست مهمه بیاد وبا هم کنار خیابون حرف بزنید ودر همین لحظه کارته یه جوری از توی جیبت بیافته وطرف بهت بگه:((اِ،شما از این کارت ها استفاده می کنید.))من فکر می کنم یه احساس بدی پیدا می کنید!

یا مثلا شما سی دیbehzad4باشی و بر حسب اتفاق توی کیف سی دی ها کنار یه سی دی برنامه وپروگرام قرار بگیری ودر همین حال یه کسی که جونت به جونش بنده ودلتون می خواد که خار به چشمتون بره ولی به پای اون نره،بیاد وتوی دست بگیردتون ویه نگاه به شما ویه نگاه به سی دی بغلی بکنه وبا خودش بگه :((این سی دی هم احتمالا برنامه وپروگرام واز همین چرت وپرت ها توشه دیگه)).خودمونیم،ضد حال نیست؟

یا مثلا فکر کن تو یه عالمه رفیق باحال داری که هیچ کس جز تو حتی به خودش اجازه نمی ده که فکرکنه می تونه باهاشون رفیق بشه، ولی یه دفعه که، رفیقی از يکی رفیقهای دورت که میشه گفت اصلا رفیقت نیست، را دیده ای وکنارش موندی تا خبری از رفیقت بگیری، معشوقت که شبیه فرشته هاست وخداییش هیچ ازشون کم نداره، تو رو با اون ببینه وفکر کنه اون رفیقته!از خودت لجت نمی گیره!؟؟؟

خب،حالا من جز اینکه اصل کاری رو گفتم، یه چندتاهم مثال زدم تا جریان روشن تر بشه.من به شما پیشنهاد می کنم که در چنین مواقعی برید واسه طرف توضیح بدید واون رو از اشتباه یا سوءتفاهم خارج کنید.خب،من هم با نوشتن این متن همین منظور رو دنبال کردم وخواستم توضیح داده باشم.ولی اگر خدای ناکرده منظورم رادراثر ضعف قلم من متوجه نشدی،ازم بپرس تا کامل و واضح بهت می گم!

حالا می خواهم یه دونه شعر کوچولوموچولوی قشنگ که یکی از رفقای خیلی خیلی باحال بهم داده رو واستون بزارم.

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

باید ازجان گذرد هرکه شودعاشقشان

آن زمان که می سرشتند زگل پیکرشان

سنگی اندرگلشان بود،همان شد دلشان

لینک نوشته
   دوا ودرمون ندود چلسی رئال يووه دورتمند   

ایتس. چه گلی زد .کیف کردم.خندیدم.بلند شدم داد زدم،مثل خل وچل ها.مامان اومده بود نگاهم می کرد.هی بهش می گفتم گل رو نگاه کن.نمی دونست تعجب کنه،برام افسوس بخوره یا بهم بخنده.اما خودمونیم، چه گلی زد!!؟؟.بابا ندود تو دیگه کی هستی؟دست بکام رو هم از پشت بستی.دست همه رو از پشت بسته اما چون این گلش ضربه کاشته بود واین حوزه ی استضحافی بکامه .گفتم دست بکام رو از پشت بسته.چی کار کرد توی بازی با اینتر.دیدین؟اگه گله رو نزده بود،درحقش ظلم شده بود.وسط میدون فقط مال اون بود.یوونتوس با ندود امسال هم قهرمانه.امسال که قهرمانی توی چنگمونه.دوسال دیگه هم که قهرمان بشیم می شیم سه ستاره.اونوقت می خوام ببینم تا20 سال دیگه این آ.ث میلان با اون برلوسکونیش می تونه دو ستاره ای بشه یا نه؟البته که نه.این جواب آگاهان بود.اگه هم بشه یووه تا اونوقت چهار ستاره اییه.این جواب تحلیل گران بود.فقط این ندود مصدوم نشه.دیدی پارسال مصدوم شد چه خاکی به سرمون شد.توی سه بازی سری آ هشت امتیاز از دست دادیم.بعدش هم چولمنگ شدیم توی جام قهرمانان.ای. گفتم جام قهرمانان، یاد چلسی افتادم.یاد بازیش با لیورپول.همون لیورپولی که یووه رو هم حذف کرده بود.بعدش الکی الکی با یه گل دروغکی چلسی رو هم حذف کرد.دیشب توی لیگ برتریقه اش روگرفتیم . کشتیمشون..کثافت ها رو نابود کردیم.توی خونه خودشون با چهار گل دهنشون رو سرویس کردیم.می دونی از 8 بازی 24 امتیاز یعنی چی؟یعنی سروری.یعنی صدر جدول.یعنی رکورد شکنی.یعنی امتیاز کامل.یعنی منچستر ولیورپول وآرسنال با اون رویی ونجرش، سگ چلسی هم نیستن.خب.ایتالیا وانگلیس روکه گفتم.می رسیم به اسپانیا ولالیگا.اینجا هم وضع خوبه .آقا، رئال دومه.تا صدر جدول راهی نیست .بحران هم نداریم.این بارسلونای کاتالونیا هم زیر پای چپمون در حال له شدنه.بزار بازی رئال_بارسلونا باشه.ببین چی کارشون می کنیم!تا پارسال مشکل وبحران این بود که این دلبوسکه رو انداخته بودن بیرون این احمق هاوتیم آقابالاسرنداشت وهرکسی هم که نمی تونه تیم کهکشانی رو جمع وجور کنه.اما خب این گروهبان گارسیا کارش درسته!مربی درسته.بازیکناهم که روبه راهن. همین بکام تا پارسال با زنش ویکتوریا مشکل داشت، نزدیک بود طلاق بگیرن.می دونین که همون جریان فساد اخلاقیش دیگه.شما فقط خراب بازی کردنش رو می دیدین .اما من درپس اون کله کچلش مشکلاتش رومی دیدم. شما هم اگه مادربچه ها 2تا بچه رومی انداخت گردنتون ،ول می کرد می رفت، فوتبال که سهله، راه رفتن هم یادتون می رفت.اماحالاکه مشکلات حل شده،ببین موهاش چه باحاله.تازه همه ی لالیگا روسر یه انگشت می چرخونه. دوباره شده،اند سانتر.حالا از اسپانیا پرواز می کنیم به آلمان.ای .اینجاش ضد حاله.این دورتمند هم حال مارا گرفته.تنها کسیه که می تونه حال این بایرن مونیخ رو بگیره وبه خاک سیاه بشوندش.اما فعلا خودش خاک بر سر شده.توی دو سال اخیر یه بار هم تا پنجم جدول نرسیده.زور میزنه بتونه توی بوندس لیگا بمونه.ولی یه روزی دوباره درست می شه.نمی زارن که این همه طرفدار سر خورده بشن.بچه ها یه حرکتی یه چیزی بکنین.به جام یوفا برسین هم راضی هستیم.طرفدار از این قانع تر.؟بابا مگه این تیم بایرن چی از شما بیشتر داره یه الیورکان داره که دیگه داره می میره.یه کشور هم پول داره.دیگه هیچ نداره.اما شما با اینکه پول ندارین نون شب بخرین واسه بچه هاتون ببرین خونه، یه کشورپر، طرفدار دارین.پس ای یان کولرعوضی چی کار می کنی؟گل بزن دیگه.خجالت بکش، قدت از پل قدیم هم بلندتره،اونوقت گل نمی زنی.آخه تو آدمی؟اما این یه پیامه از من به شما، فقط پر رو نشین ها!ای دورتمند ، اول بشی، آخر بشی، دوستت داریم.

 

.آره.عزیزم.اینها یه نمونه از چیزهاییه که من خودم رو مشغول می کنم باهشون تا از غصه دلتنگی واسه تو نمیرم.اینها همون چیزهایی که سعی می کنم باهاشون واسه دردم مسکن پیدا کنم.شاید کمی از دردم یادم بره.با همین کل کل هاست که من زنده ام.وگرنه تا حالا صد بار از دل تنگی مرده بودم یا افسردگی شدید گرفته بودم. ولی فوتبال ایران وجهان،دوستان،سیاست،درس،کامپیوترواینترنت،شرت وپرت نویسی،الکترونیک وبقیه چیزها با اینکه منو مشغول می کنن ولی هیچ وقت نتونستن بر خلاف میل عقلانی من توی جنگ ذهنی ام بر خواست قلبی من برای فکر کردن به تو غلبه کنن..می دونم که از این حرف چندشت می شه، آخه خودم هم دوست ندارم به این اعتراف کنم.ولی بدون که تو اونی هستی که من شب وروز،توی خواب وبیداری،توی غم وشادی بهش فکر می کنم؛واین هیچ دوا ومسکنی نداره.لااقل دکتر بهزاد دوایی واسش پیدانکرده که کارگرباشه.یه چیزدیگه هم می خواستم بگم اونم اینکه ای آدم کُش جان،خیلی دلم واست تنگ شده،خیلی وقته که ندیدمت.پس کی می شه دوباره ببینمت؟

لینک نوشته
   شروع دوباره يا همون بازگشت   

HELLO!

خيلي وقت مي شود كه اينجا نيامده ام. آمدم داخل ديدم همه چيز را خاك گرفته .دلم تنگ شده بود. ولي خُب، زمان چيز بديه. نه بد‌‌ِ بد.نگاه كه كردم ديدم هيچ وقت معمولي وعادي حرف نزده ام.همش كتابي وعاشقانه وكلاسي.گفتم كه اين بارآپديت ما عادي تر باشه بهتره.دلم مي خواد قالب جالب تري براي اينجا جفت وجور كنم.ازاين قالب هاي گوگولي مگولي.اگه كسي جايي را مي شناسه كه قالب ببخشن ، ما راهم خبر كنه.البته گفتم گوگولي مگولي.يه سري از دوستان كه كامنت گذاشته بودند من وبلاگاشون راديدم ولي چون كاوشگر اينترنتم خراب بود، نشد براشون كامنت بگذارم.الان درست شده است.درستش كردم.اين وبلاگ حقير در بخش نويسندگي پرشين بلاگ پذيرفته شده.محض اطلاع.نوش دارو پس از مرگ سهراب.

در ضمن يه چيزي هم الان يادم آمد گفتم بد نيست، بنويسم.

ديشب مثل هميشه داشتم با او سخن عاشقانه مي گفتم. هر چه گفتني بود گفتم وهر چه ناگفتني بود او خود از زبان من شنيد.ديگه حرفي براي گفتن نداشتم. همه درددل هايم را گفته بودم.اين روز ها مهربان است. سر به زير انداختم ومنتظر سخن گفتن او شدم. گفت:ازم چيزي بخواه؟درنگ نكردم.تنها چيزي را كه آرزوي داشتنش را داشتم به او گفتم :من فقط تو را مي خواهم. اون وقت كه كوچك بودم وقتي قصه ي گنجشك اشي مشي يا علاالدين وغول جادو را مي شنيدم،هميشه با خودم فكر مي كردم كه چرا يكي از سه آرزوي آنها اين نيست كه تمام آرزوهايشان برآورده شود .هيچ چيز آنها را از اين درخواست منع نكرده بود.حالا هم اگه من تو را داشته باشم تمام دنيا را دارم.پير وجوان وعاقل ومجنون بنده وسرگشته من خواهند بود واگر هم نباشند من نيازي به آنان نخواهم داشت .ولي اگر تو مرا رها وفراموش كني ديگه مي شم سياوش قميشي .بي سرزمين تر از باد وهزار زهر مار ديگه.تنها وبد بخت . اون وقت بايد بروم وعشق را از هر بي سروپايي گدايي كنم.نگاهم كرد وتبسم كرد .گفت : ((باتو بوده ام، هستم وتنهايت هيچگاه نخواهم گذاشت.اگر كسي بي وفايي كند تو خواهي بود وگرنه من تا آخرين لحظه ي عمرت وحتي پس از آن با تو خواهم ماند.)) خواهيم ديد.

لینک نوشته
   دلم تنگه برات!   

سلام!

مي خوام باهات حرف بزنم. خيلي وقته مي شناسمت. خسته ام از اين دوري. آرامش ندارم. همش مثل سگ بايد بدوم تا از قافله عقب نيافتم. قافله اي كه معلوم نيست به كدام گورستاني سرازير خواهد شد.در اوج ازدحام تنهام. دلم پيش توئه.تو هم كه مسخره ترين عشق بازي ها را داري. عشق به صورت پنهان. تو چشم من نگاه نكن.مي دانم يه جورايي حق داري.تو هيچ وقت منو مجبور نكردي بيام عاشق تو بشم .حتي منو از خودت مي روني. نه نمي راني .ولي اگه برم حتي اندازه ي يك نوك انگشت هم ناراحت نمي شي.اونقدر عاشق دور وبرت هست كه با نابود شدن اون آخري حتي شايد نفهمي. نه تو مي فهمي .تو عالمي.مثلا‌ً.مثل خورشيد كه هيچ برايش مهم نيست كه اين سياره ي آخر منظومه ي شمسي كه اسمش يادم نيست دورش مي گردد يا نه.اصلاً من برام زوده عاشق تو بشم. بايد برم يه آدمي مثل خودم (ساده) پيدا كنم عاشق اون بشم. يه كسي كه مثل تو همش ناز وكرشمه نباشه...((گر طالب عشقي دلي ساده به دست آر.))نه كسي مثل تو كه هزار نفر ديوانه را سر يه انگشتي مبره پاي چشمه ودوباره تشنه بر مي گردونه.هيچ خوشم نمي آد خودمو به تو محدود كنم. يعني مي گي من حق ندارم صداتو بشنوم.درسته كه بدم.درسته كه هر لحظه دلم هزار سو ميرود،ولي دوستت دارم. اين تنها حرفي است كه مي توانم بگويم:عاشقانه دوستت دارم.

مي گي جونم مي ميري اگه منو ببيني

دلم مي خواد بميرم ولي تو رو ببينم

كاش از من دور بودي، تا سر گشته وحيران به دنبالت روان مي شدم،اگر در كوه قاف هم بودي ،مي جستمت.ولي حيف كه تو در كنار مني ومن از تو دورم.«تو با مني،اما… ».

اگر ادعا مي كني كه منو دوستم داري منو به سوي خودت ببر.وگرنه هيچ قولي نمي دهم كه در اين منجلاب طغيان وبيهودگي دلبري ديگر اين دل صاحب مرده يا بهتر بگويم اين صاحب دل مرده را نبرد. ولي باور كن من همه را وا گذاشته ام وبه سوي تو آمده ام ،اگر بپذيري.

لینک نوشته
   نامه ی بی نام ونشان   

من دلم تنگ مي شه تو دلت سنگ مي شه

نذار اين تنگ بلور بشكنه با اين غرور.

سلام……چي بگم..يادمه يه بار برات نامه نوشتم.گفتم نمي دانم چي بايد بگم ولي صفحه ها بود كه مي نوشتم و تو مي خواندي وهيچ هم كم نشد.نه از سخن هاي من ونه از عشق تو به من. كم برات نگفته ام .آن روزها كه چندان دوستي نداشتم..سخت مغرور بودم……..درس هايم خوب بود……از كسي هرگز معذرت نمي خواستم.سبيل داشتم……… مردبودم……..آنروزها بيشتر سخن مي گفتيم.يادت هست.از همان روز اولي كه مرا تنها گذاشتي…….!به فكر چاره افتادم…….چه چاره اي بهتر از آن كه دوباره به تو برگردم………بهتر بگويم تو به من بر گردي…….هر چه باشد تو رفته بودي……موفق نشدم..تو بي محلي كردي..تو پيشم نيامدي.وقتي از التماس هايم به تو نا اميد شدم……محزون شدم……فكر كردم،خيال كردم اگر با بقيه باشم ،تو جري مي شوي واز غيرت (لااقل از حسادت)دوباره پيشم برمي گردي……از فردايش خودم را پيش هر كوچك وبزرگي حقيركردم تا عزيز شوم……..مردم وزنده شدم.قهر كردم وآشتي كردم.خواستم فراموشت كنم .فراموشت كردم. آنقدر محبوب شده بودم كه به يك كلام فر مانرواي جهان بودم.ديگر هر كسي را مي خواستم مي توانستم با يك نگاه بنده ي خود كنم.ديگر همه برايم تكراري شده بودند.دنبال كسي مي گشتم كه تازه باشد.چشمم به تو افتاد .تنم لرزيد. نگاهت كردم تا عاشقت كنم.عاشق نشدي..انواع عشوه ها را انجام دادم ولي هيچ نشد.هر آنچه بلد بودم انجام دادم ولي تو هيچ اهميتي ندادي.آخر سر با آن همه تلاشي كه كرده بودم وتمام بي اعتنعي هايي كه تو كرده بودي ،اين من بودم كه عاشق شده بودم .پيروزي غافل.اين بار فرق مي كرد ……من عاشق بودم.اين بار دلم نمي خواست تو پيشم بيايي .اين من بودم كه هر كجا عاشق وسر گشته به دنبالت روان بودم.به اميد يك آغوش گرم،به اميد اينكه دست نوزش بر سرم بكشي،به اميد گوشه چشمي،به اميد يك لبخند……من حيران ترين عاشق روي زمينم…………!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

لینک نوشته
   زندگی   

قايق هاي شكسته ،دنداني پيشين كه از دهان بيرون مي افتد با زبان،چراغي كه تلو تلو مي خورد مستانه،رختخوابي كه هميشه پهن است،تنهايي كه هميشه فرياد مي كشد،دسته كليدي كه همه جا در دست من پنهان شده است،دفترچه يادداشتي كه فراموش شده است،ديواني از سهراب سپهري ،كامپيوتري كه ساعت اينترنت ندارد،نگاتيوهايي كه در انتظار چاپ شدن هستند،ببرهايي كه هيچ كس از آنها نمي ترسد،دلقك هايي كه هيچ كس به آنها نمي خندد،خواننده اي كه غمگين مي خواند ولي همه با شنيدن ترانه هايش لبخند ميزنند وشاد مي شوند ومي رقصند.راديو ضبطي كه فقط با باطري كار مي كند،دوستاني كه انگار از دماغ فيل افتاده اند از بس كه مغرورند،لقب هاي دروغين ،اينها همه زندگي من است .من چه بخواهم چه نخواهم با اينها نفس مي كشم.
لینک نوشته
   وقت رفتن است!   

ديگر از آنجا دلم سير شده است،ديگر دلم براي لحظه لحظه هايش تنگ نمي شود .دگردرچراغ شكسته ي دلم از عشق هيچكس گرم نيست.ديگرهيچ كس را ندارم.هيچكس!انگار كه خدا هم مرا فراموش كرده است!مثالم ،مثال دانش آموزي است سياه وتاريك كه در ته كلاسي پر از نور نشسته باشد . نامش از دفتر كلاس پاك شده باشد و وقت آن آمده باشد،كه از كلاس بيرون برود !معلّم منتظر است كه بيرون رود و درس نمي دهد.دانش آموزان از بوي گندش دماغ هايشان را گرفته اند،ولي چرا ناظم نمي آيد و او را به كلاس خودشان نمي برد!نكند او هم خواب است!؟چرا ثانيه ها ودقيقه ها اينقدر دير مي گذرند!وقت رفتن است!وقتش است كه آبرومندانه بيرون رود!بايد خودش برخيزد واز اين كلاس بيرون برود!اينجور بهتر است!اينطور خيلي ها مي فهمند او آنقدر ها هم سياه وچركين نبود.اينطورمي فهمندكه اوآنقدرها هم بوي بدنمي داد. آنطور خيلي ها مي فهمند خيلي بدبوترند . اگر او برود ،كلاس تاريك مي شود ،بگذار بشود

بوديم وكسي قدرندانست كه هستيم

باشد كه نباشيم وبدانند كه بوديم.

لینک نوشته
   باورم نمی شود!!!!   

چگونه باوركنم كه تودوستم نداري،چطوربه خودم اجازه خواهم دادكه باوركنم كه ديگردرقلبت براي من جايي نيست!آيا مي توانم باوركنم كه درقلبي كه براي دشمنان هم جا هست،ديگر براي من جايي نباشد؟يادت مي آيد،آن شبي كه مي گريستم و مي رفتم و مي‎گريختم؟توآمدي وانگشتهاي توگونه هاي مرا به نوازش زنده كرد،دستهايم راگرفتي وبه چشمانم زل زدي واشكهايت جاري شدومرابه بازگشت فراخواندي.توهماني هستي كه گفتي اگرنيايي،نمي روم؟اگر نيايي بي تومن مي ميرم.وقتي ازهمه دنياگسسته بودم،توسربرشانه ام گذاشتي.يادت مي آيد يا نه؟نكندفراموش كني!توحق نداري مراديوانه كني وآنگاه با كبوتري دگرپرواز كني!!!!

توهماني هستي كه وقتي مرامي ديدي،لبخندمي زدي ومن در نگاهت عشق رامي ديدم؟توآني كه مرابيش ازهمه دوست داشت؟تو هنوزهمون عاشق بي‎حيايي؟نيستي!توعوض شده اي !شايد هم نه،ازمن خسته شده اي،شايد.به چه قدرتي باوركنم،تويي كه تنهايي راازمن گرفتي ومرابه خلوت خودبردي ومراعاشق خودكردي،امروزبه ديگري مي انديشي؟نگاهت با نگاه ديگري پيوندمي خورد!چگونه باوركنم كه به من گفته اي:از تو متنفرم!نه….اين خواب است.بدتر…..كابوس است……….دروغ است………….من باورنمي كنم!صبح خواهدآمدوتوبه من باز خواهي گشت.دوباره به‎آغوش من پناه مي آوري!ازهمه مي گسلي وبامن شراب پيوندمي خوري!!!!!!!!!!!!!!!

 

لینک نوشته
       

آن كسي كه براي ديگران وبراي اينكه مردم حرفهايش را بخوانند ،چيز ميز مي نويسد ،هيچ وقت نمي تواند پيروز باشد يادم مي آيد يه روزي ازمان خواستند در مورد امام زمان مطلبي بنويسيم.خب،من تغلب كردم وحرفهايي را كه براي معشوقي ديگر نوشته بودم ،به نسبت دادم وخلاصه اين طوري توي مسابقه شركت كردم. عادتم شده بود كه توي هر مسابقه نويسندگي اول بشوم.ولي سوم شدم.عقل از هوشم پريد!!!بقيه هم تعجب كردند .مي خواستم ،بگم كه فقط آن نوشته اي به دل مي نشيند كه از يك لحظه عشق برخواسته باشد ،از دلي شكسته برخواسته باشد.

لینک نوشته
       

يوسف‎گم‎گشته

يوسف‎گمگشته‎بازآيدبه‎كنعان‎غم‎مخور  

كلبةاحزان‎شودروزي‎گلستان‎غم‎مخور

اي‎دل‎غمديده‎حالت‎به‎شوددل‎بدمكن         

 وين‎سرشوريده‎بازآيدبه‎سامان‎غم‎مخور

گربهارعمرباشد باز برتخت‎چمن     

 چترگل‎درسركشي‎اي‎مرغ‎خوشخوان‎غم‎مخور

دورگردون‎گردوروزي‎به‎مرادمانرفت ‎‎‎‎ ‎           

 دائماًيك‎سان‎نباشد‎حال‎دوران‎غم‎مخور

هان‎مشونوميدچون‎واقع‎نه‎اي‎ازسرغيب  

      باشداندرپرده‎بازي‎هاي‎پنهان‎غم‎مخور

اي‎دل‎ارسيل‎فنابنيادهستي‎بركند         

 چون‎تورااست‎نوح‎كشتيبان‎ازطوفان‎غم‎مخور

دربيابان‎گربه‎شوق‎كعبه‎خواهي‎زدقدم        

  سرزنش‎هاگركندخارمغيلان‎غم‎مخور

گرچه‎منزل‎بس‎خطرناك‎است‎وراه‎بعيد   

 هيچ‎راهي‎نيست‎كان‎را‎نيست‎پايان‎غم‎مخور

حال‎مارادرفرقت‎جانان‎وابرام‎رقيب        

   جمله‎مي‎داند‎خداي‎حال‎گردان‎غم‎مخور

حافظادركنج‎فقروخلوت‎شبهاي‎تار           

       تابودوردت‎دعاودرس‎قرآن‎غم‎مخور

لینک نوشته